شاید وقتی دیگر
چهارشنبه دوم دی 1388هی یه مشکلی توش پیش میاد ، منم مجبور میشم نصفه کاره ولش کنم ،اما بازم یه مدت که میگذره دوباره شروعش می کنم.یه چیزایی رو گم کرده بودم چون بیرون نتونسته بودم پیداش کنم ، اینجا دنبالش گشتم.همه روشی رو امتحان کردم .
اومدم اینجا واسه اینکه ناشناس بمونم . میگن دنیا خیلی کوچیکه ها ، واسه من فقط ۵۰ ٪ درسته.واسه اونایی که می خوان سر از کارای من در بیارن دنیا خیلی کوچیکه ! اما واسه من که دارم دنبال گمشده هام میگردم با اینکه می دونم بهشون خیلی نزدیکم اما هر کاری می کنم دستم بهشون نمیرسه ، اینه که دنیا برای منکش میاد!
اینجا تو بیرون تا می خوای تکون بخوری میفهمن که کی هستی ، اومدم اینجا ناشناس باشم.چند بار وبلاگم رو عوض کردم ، بیشتر از اون اسمم رو عوض کردم ، اما مگه میشه از دست آدمای فضول فرار کرد.هر کاری می کنی بازم نوک دماغشون تو کفشته!
من منتظرم ، بی معرفتا با آدم متظر اینجوری رفتار نمی کنن.
دوستای خوبی پیدا کرده بودم ، هستی ، مارال ، محسن ، مرتضی ، شوکول ،...
فکر نمی کنم دیگه به این زودیا بیام سراغ وبلاگ نویسی ، اما بهتون سر می زنم
فعلا خداحافظ
روضه رضوان -2
یکشنبه هجدهم مرداد 1388رسیدیم هتل.یه پذیرایی مختصر و تحویل دادن کلید اتاق ها.حاج آقا غلام – مدیر کاروانمون – گفت که برید وسایلتون رو بزارید و برگردید تو لابی که همه با هم واسه نماز صبح بریم مسجد النبی.بعد از چند دقیقه همه ی بچه ها تو لابی جمع شدیم.واسه اولین بار داشتم می رفتم مسجد پیامبر.خدای من ... حس عجیبی داشتم همراه با یه خورده استرس.من یعد از مدت ها نماز صبح نخوندن،می خواستم اولین نماز صبحم رو تو مسجد پیامبر بخونم.هم خجالت می کشیدم ، هم می ترسیدم ، هم خوشحال بودم.-شاید بگید دارم ادا در میارم،حق دارید.منم قبلا هر کی اینا رو واسم تعریف می کرد همینا رو می گفتم.اما باور کن تا خودت نری ، نمی فهمی من چی میگم.تو جمع بچه های اینجا هستی رفته.اون می فهمه من چی میگم.مگه نه هستی؟!-
از هتل ما تا مسجد ،پیاده تقریبا 6،5 دقیقه راه بود.اولین بار بود و من با دوربین و تمام تجهیزات که همراهم اوورده بودم با بقیه راهی شدم.تا رسیدیم به مسجد اول بسم الله بهم گیر دادن.می خواستن دوربینم بگیرن.با هزار بدبختی عربی و انگلیسی دست و پا شکسته راضیشون کردم که بی خیال شن. دیگه نفهمیدم با چه سرعتی خودمو رسوندم به هتل دوربین رو دادم بهشون که نگه دارن.به سرعت برگشتم سمت حرم.بین راه صدای اذان رو شنیدم.گفتم : ای وای دیگه به نماز نمی رسم.اما رسیدم.خیلی برام جالب بود.مسجد به اون عظمت ؛ کیپ تا کیپ آدم وایستاده بود حتی تو صحن.از هر ملیتی هم توشون بود.یکدست و مرتب وایستاده بودن.قبلا شنیده بودم که نمازای اونا با ما فرق می کنه. بچه های کاروان رو پیدا کردم . مهر که نداشتیم.عربا با مهر مخالفن یا باید طوری می ایستادیم که سرمون رو بین دو تا فرشا روی سنگ بزاریم یا اینکه از سجاده ای که تو فرودگاه تهران بهمون داده بودن استفاده می کردیم.روی اون سجاده ، اون قسمتی که جای مهر هست رو با حصیر دوختن. نماز شروع شد.نیت کردیم ، تکبیرة الحرام ، سوره حمد و... وای خدا پیش نماز گفت : الف لا میم ...!!! خدایا داشت سوره بقره رو می خوند!فکم داشت می چسبید به زمین.ماها که عادت نداشتیم.همون چند تا نماز صبح نصفه نیمه ای که می خوندیم اینقدر سریع و خواب آلوده می خوندیم که خودمونم نمی فهمیدیم چی کار داریم می کنیم.وسط نمازخدا خدا می کردم که کم نیارم.خوابم نمیومد.اما سوره بقره رو من همین جوریشم نخونده بودم.اما حالا تو نماز صبح ...
خلاصه پیش نماز یه یک سومش رضایت داد.آها راستی یه فرق دیگه نماز اونا با ماها اینه که بعد از سوره حمد،آمین میگن.بعدا از روحانی کاروانمون حاج آقا طباطبایی سوال کردم ، گفت اینا بعد از این سوره یه دعایی رو زمزمه می کنن و این آمین رو به این خاطر میگن.خودم که فکر کردم دیدم که انتهای این سوره میگه که (( ...غیر المغضوب علیهم ولا الضّالّین - ...ما را به راه راست هدایت فرما.راه کسانی که به آنان نعمت دادی؛همانان که نه به بیراهه رفته و به خشم تو گرفتار شده اند و نه گم گشتگانند که راه درست نشناخته اند.))خودش مثل یه دعاست.احتمالا آمین رو به این خاطر می گفتن.
تو یه مورد ریگه هم با ما تفاوت دارن.اونا بعد از این که به رکوع میرن ، وقتی بلند میشن یه مقدار صبر می کنن و یه دعاهایی رو زمزمه می کنن.ایرانی هایی که مثل ما دفعه اول دومشون بود.این بخشو قاطی می کردن.سریع می رفتن سجده.
بعد از نماز دیگه کمرمون خم و راست نمی شد.کلی هم سوال واسمون پیش اومده بود که باید جوابشو پیدا می کردیم.به نظر من نماز باید نشونه همبستگی و اتحاد مسلمونا باشه ، ولی متاسفانه اینطوری نبود.هرکسی به یک شکل نماز می خوند.البته نماز فراداش رو.
بعد از نماز همه با هم رفتیم قبرستان بقیع.داشتیم پامون رو جای پای حضرت فاطمه می گذاشتیم.کفشامون رو در اووردیم.داخل شدیم.مزار 4 تا از ائمه ، دایه پیامبر و خیلی از آدم های بزرگ دیگه.چقدر مظلوم.بدون هیچ ... ای بابا.حاج آقا در مورد همه قسمت ها واسمون توضیح می داد.اونجا تجمع کردن و روضه خوندن جرمه .عربای وهابی خوششون نمیاد.مخصوصا ما ها که دانشجو بودیم بیشتر از همه تو چشم بودیم.بیشتر از بقیه حواسشون به ماها بود.با این حال حاج آقا و آقا غلام خیلی آروم و پنهانی واسمون توضیح می دادن و روضه می خوندن.اشک همه رو در اوورده بودن.می دیدم که از کاروانای دیگه هم میومدن دور و بر ماها وای میستادن.دیگه کسی حال خودشو نمی فهمید.از طرفی هم نباید عربا رو حساس می کردیم که مبادا واسمون دردسر درست کنن.چه فضایی بود.چه حال خوبی داشتیم.همه آروم آروم اشک می ریختن....باید رفت و از نزدیک دید.
دیگه این ماموراشون نذاشتن بیشتر اونجا بمونیم.مرتب می گفتن : حجی رو ... حجی رو
اومدیم بیرون و برگشتیم سمت هتل.صبحونه رو خوردیم. قصر الخیام هتل آنچنان تاپی نبود ولی جو باحالی داشت. عوامل هتل که از کاشان اومده بودن.بسیار آدما متشخصی بودن.خیلی احترام می ذاشتن.با اینکه ما اذیتشون می کردیم ، سر کارشون می ذاشتیم اما از گل کمتر به هیچ کدوممون نگفتن.خیلی آدمای محترمی بودن ... خیلی...
بعد از صبحانه رفتیم تو اتاقامون و گرفتیم خوابیدیم تا ظهر.
ادامه اش بمونه واسعه بعد...
راستی .... مهناز تولدت مبارک!فقط سعی کن دیگه حتی اینجا هم نیای ، می دونی که من خوشم نمیاد!!
روضه رضوان -1
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388می خوام اون بخش های جالب سفرم رو بنویسم ، از روز اول...
بیشتر واسه فک و فامبلا می نویسم که میان اینجا، اما شما هم می تونید بخونید.
صبح 18 تیر 1388
شب قبل از این روز خونه مادربزرگم مونده بودم . خداحافظی هام هنوز تموم نشده بود.قرار بود فرداش – همون 18 ام – صبح زود برم دیدن مادربزرگ مادرم که متاسفانه تا قبل از اون فرصت پیش نیومد که برم خونشون.با اینکه اصلا دوست نداشتم اونجا مادر رو ببینم ولی چاره ای نبود ، روز آخر بود و هنوز ندیده بودمش.به ناچار خودمو ساعت 8 صبح رسوندم بهش. . بیمارستان امام خمینی ، بخش دیالیز...
خاله شرارم و شوهرش هم از شمال اومده بودن هم همراهیم کردن.خودشونم یه هفته بعد از من میومدن عربستان.
زیر دیالیز بود که دیدمش.دیدن مادر رو تخت بیمارستان برام خیلی آزار دهنده بود.خاله مامانم اورده بودش.اونم دیدم.تو فرصتی کمی که بهم داده بودن یه خورده صحبت کردیم.ازم خواست دعاش کنم.دعام کرد.بوسیدمش.اومدم بیرون.از خاله مامانم هم خداحافظی کردم و از بیمارستان اومدم بیرون.تصمیم داشتم برم دانشگاه.از بقیه تلفنی خداحافظی کرده بودم اما فرهنگ و محمد رضا و نادر رو باید می دیدم.وسط راه یادم اومد که وقت آرایشگاه دارم.رفتم آرایشگاه از آرایشگرم هم خداحافظی کردمو هم یه دستی به موهام کشیدم.بر خلاف انتظار همه که منتظر بودن این روز آخری رو موهامو عین آدمیزاد – البته به قول بزرگترا- درست کنم ،اما مثل همیشه بازم به قول بزرگترا سیخ سیخیشون کردم و زدم بیرون.دیگه به دانشگاه نمی رسیدم تا اون موقع بچه ها امتحانشونو داده بودن و رفته بودن – اون روز برنامه سازی پیشرفته امتحان داشتیم – منم که به خاطر سفرم نتونستم امتحان بدم قرار شده بود وقتی برگشتم امتحانایی که باقی مونده بود رو ازم بگیرن.
رفتم خونه.همه اونجا جمع شده بودن.ناهار رو همه با هم خوردیم و بازم چند تایی تلفن و بستن ساک و آماده رفتن شدن. ولی هنوز از یه نفر خداحافظی نکرده بودم،یه نفر که خیلی مهم بود.خیلی سعی کردم ولی نشد ، پیداش نکردم .تو همون فرودگاه هم باز تلاش کردم ولی نتیجه نداد.
ساعت 17 پرواز داشتم ولی گفته بودن ساعت 14 فرودگاه باشیم.رفتیم پایین که بریم به سمت فرودگاه که دیدیم چند تایی از کارمندای بابام اومده بودن واسه بدرقه.
اسمش چی بود؟آها چاووشی میگن فکر کنم . خلاصه از این چیزا هم گفتنو منم که از خنده داشتم روده بر میشدم – آخه تا حالا اینقدر تحویلم نگرقته بودن !! –
رفتیم فرودگاه.
انتظار داشتم دایی و زن داییم هم بیان ، یعنی فکر می کردم اگه هیچ کس هم نیاد ،اینا میان ولی نیومدن.حالا تلافیشو بعدا در میارم
یه ساعتی علاف شدم تا بالاخره پاسپورتا رو اووردن.مدارکمون رو گرفتیم و رفتیم تو سالن.طبق معمول پرواز ما تاخیر داشت .البته زیاد تاخیر نداشت.از ساعت 17 افتاده بود به 20:30 !!حالا ما از ساعت 14 اونجا زیر آفتاب بودیم ، بماند.
حدودا ساعت 15 بود که وارد سالن شدیم.اونجا بازم علاف شدیم تا تشریفاتشون انجام بشه.
تا شب باید اونجا علاف می شدیم .بچها کاروان هر کی یه طرف ولو شده بود.یکی رو صندلی ، یکی تو نمازخونه.خوابیدیم.معلوم بود همه روز شلوغی رو داشتن.بازم با تاخیر ساعت 21 سوار هواپیما شدیم.اونم چه هواپیمایی ! هواپیماهای Iran Air که لازم به تعریف نیست.بازم تو هواپیما حداقل یه ساعنی رفتیم سرکار.ایراد داشت.عملا از 22 گذشته بود که پریدیم.تو هواپیما خیلی حال داد.تصورشو بکنید 300،200 دانشجو ، همه ام پسر ... چه شود.تا برسیم نزدیک بود از خنده بمیریم.هر کی پا میشد تیکه می انداخت.پدر مهماندار هواپیما رو در اوورده بودیم.دختره تا میومد رد میشد بچه ها واسش صلوات می فرستادن.همه با هم آهنگ جیمبو رو می خوندیم.ترکونده بودیم.
با ایشاالله ایشالله رسیدیم مدینه.می دونید که هواپیماهای ایران با ایشالله سرپا می مونن! با یه فرود افتضاح نشستیم که نفسمونو تو سینه حبس شد.

تو فرودگاه مدینه بر خلاف ایران خیلی سریع کارمون انجام شد.برخوردشون خیلی خوب بود ،اونجوری که فکر می کردیم نبود.اما با این حال دو تا از بچه ها رو مامورای فرودگاه گرفتن.به یکی از مامورای فرودگاه خندیده بودن و اونم متوجه شده بود.تازه رسیده بودیم و هنوز به این عربا عادت نکرده بودیم.یکی از این بچه ها هم اتاقی من بود ؛ رضا.اون یکی بعدا تو مکه متوجه شدم که هم دانشگاهیمه.عربن دیگه ، ببخشیدا ولی اندامشون با ایرانیا یه خورده فرق می کنه.یه چیزاییش تابلو شده بود.!!!! خلاصه گیر داده بودن که بازداشتشون کنن اما آخر سر به خیر گذشت.اصلا انگار نه انگار که اومده بودیم مدینه.هنوز آدم نشده بودیم.اولش بود دیگه
به وقت عربستان ساعت 3:30 شب بود که رسیدیم هتل قصر الخیام مدینه.
.... ادامه اش بمونه واسه بعد
برگشتم
سه شنبه ششم مرداد 1388سلام سلام
صبح چهارشنبه گذشته ساعت 9:20 به وقت ایران هواپیمای کاروان ما ( راهیان بقیع ) به زمین نشست.
جای همتون خالی بود. تو مسجد النبی ، قبرستان بقیع ، شهدای احد ، مسجد الحرام ، غار حرا و ... به یاد همتون بودم.خیلی دوست داشتم از اونجا وبلاگم رو به روز کنم ، منتها هم به اینترنت دسترسی نداشتم و هم اینکه فرصتم کم بود.نمی دونم از کجا و چه جوری باید تعریف کنم ، جو اونجا طوریه که تا خودتون نرید متوجه نمیشید. به خصوص که ما همه هم سن و سال بودیم و دانشجو.این سفر هر ساعتش واسه همگیمون خاطره بود شاید خاطرات این چند روز رو اینجا بنویسم

واسه همتون دعا کردم .انشاالله یه روزم نوبت شما بشه.
ما رفتیم و برگشتیم ... چند روزی بیشتر نگذشته اما دلتنگی...
خوش اومدید!
چهارشنبه هفدهم تیر 1388به وبلاگ موقت جدیدم خوش اومدید!
تا لینکم کنید برگشتم
مرسی از اینکه باهام همکاری کردید